سفر به شب بو
به دلایلی شخصی کوچ میکنم به شب بو ، بی بازگشت !
![]()
برای چشمانت !
عبور میکنم شبی
ز پلکهای خستهات
و غرق میشوم شبانه در سراب چشمان خفته ات
دریغ ! این خیال هم
! محال مینمایدم
دمی دگر
که آهوان چشمِ تو به صبح خنده می زنند
رها میشوم من از خیال دیشبانه ام
بر این امید
که گر خمار چشمهای پرفریب تو
امان دهد
شبی عبور میکنم
ز پلکهای خستهات
![]()
هنوز حالم خوبه !!!
صبح فکر میکردم جیرجیرکم، نزدیک به ظهر جیرجیرک جایاش را به سگ داد و نهایت فکر کردم پروانه ویا حداقل کفشدوزکی بیش نیستم .
ساده است. سادهتر از واکنش ِ سه دوست که از آن باخبر شدند .
اولی تشخیص داد نیاز به کمک دارم و برخلاف چیزی که میگویم، اینکه حالم خوب است، وضعیت وخیمی دارم.
دومی اما کمی ملایمتر خواست فکرهای اینطوری، که با لفظی خاص از آن یاد کرد، نکنم و آدم باشم و مثل بچههای خوب به چیزهای خوب شاید اینکه بابا آب داد یا کلیشه ی همیشگی نیمه پر لیوان بیاندیشم.
و بالاخره سومی با اعتمادی تحسینآمیز به افکارم ، گفت که در چرخههای تناسخیاش، مرا به یاد میآورد اما متاسفانه فراموش کرده چند سال از اخرین دیدار گذشته است .( مرسی از اینکه یکی بالاخره یه جاهایی ازم یادش میاد)
با احترام به این سه باید بگویم که اولا دیگه از کمک گذشته و دوما از کلیشه متنفرم و اینکه به تناسخ هم اعتقادی ندارم، الان حالم خوب است و در چمنزاری وسیع به چریدن مشغول میباشم .
توضیح اینکه : شاعری روسی که اسمش یادم نیست سخنی گفته با این مضمون که شکنجهی سختی است هنگامی که انسان نمیتواند کلماتی مناسب برای بیان احوالش بیابد.
![]()
در دو سوی تُشَک ایستادهاند
مثل دو قهرمان آراماند
به هم نزدیک میشوند
مثل دو دوست دست میدهند
به هم نگاه میکنند
مثل دریا و ماه
عمیق
به هم نگاه میکنند
آنگاه
کُشتی آغاز میشود
خم میشوند
دست در بازوی هم
کمرگاه و
رانها
ناآرام
در هم میپیچند
وحشی و حملهور
سرانجام
آن کس به خاک میافتد
که زودتر میگوید
دوستت دارم
شهاب مقربین

![]()
فریدون مشیری
چه نیمه شب ها
وقتی که ابرِ بازیگر
هزار چهره ، به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت
تو را شناخته ام
به خواب می ماند
تنها ! به خواب می ماند !
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست
از تو سخن می گویم !!!
![]()
دوئل
در دوئل
بعد از ده قدم بر می گردی
!و ماشه رو می کشی
،تو یادت رفت برگردی "
".... من یادم رفت ماشه رو بکشم
***
پ.ن1: و نمیدانست که تفنگم هیچگاه تیر نداشت !
پ.ن2: هنوز هم نمیداند !!
پ.ن3: یکی اینو از دستم بگیره لطفا !!!
![]()
پنجره
سکوت خواهم کرد واز یاد خواهم برد ،
آن چه را که به پایان رسید !
وشروع خواهم کرد آنچه را که دوباره به اتمام میرسد:
پیکی خواهم زد تا به فریاد...
سیگاری آتش خواهم زد تا به ترک...
قلمی خواهم شکست تا به آغاز...
اراده ای خواهم کرد تا به عمل...
تیری رها خواهم ساخت تا به ثمر...
فنجانکی خواهم شکست تا به شکست...
وعمری خواهم کرد تا به مرگ...
و پنجره ای را باز ، تا بینهایت ...!
اوقات را معدوم خواهم ساخت
و خدایان را برای لحظه ای مشغول !
سنگ تراش شروع میکند برای لقمه نانی
وچه اهمیت دارد حقیقت آنچه مینویسد چیست؟
چه اهمیتی دارد سال تولد اتفاقی که به پایان رسیده است؟
و فریاد های انزجار از درد زایمان مادرم،تنها با نام پدر بر سنگ جای میگیرد؟
من از آنچه بودم جدا شدم
قطعه چند وبلوک چند نام من است
تنها خود میتوانم مراقب خود باشم
گودالم را دوست خواهم داشت
و با موریا نه هایم چند ساعتی بازی خواهم کرد
و اگر صدایی لرزان بر قبر من حمدی خواند
به او خواهم خندید ،تا سرحد مرگ...
و باز زندگی خواهم کرد با گستاخی !!!
***
برای کسی که پنجره ای باز در ذهنم گشود و نمیداند
![]()
آخرین تلخ نویس
کم آوردم
احتیاج به هزار سال آرامش دارم ، فعلا !
پس خداحافظ تا ...
![]()
سر جیمز جینز، فیزیکدان، اخترشناس و ریاضیدان انگلیسی:
ما در چنین جهانی اتفاقن وارد شدهایم، اگر نه دقیقن به اشتباه، دست کم در نتیجهی آنچه به معنای دقیق کلمه ممکن است بتوان یک تصادف توصیفاش کرد.
کاربرد چنین کلمهای نباید باعث تعجب شود که پس چرا زمین ما وجود دارد، زیرا تصادف روی خواهد داد، و اگر جهان به قدر کافی ادامه پیدا کند، در گذر زمان هر اتفاق قابل تصوری ممکن است بیفتد.
به نظرم هاکسلی بود که گفت: شش میمون اگر میلیونها میلیون سال بدون دخالت هوش، ناشیانه با ماشین تحریری تایپ کنند، تردیدی نیست که سرانجام تمام کتابهای موزهی انگلستان را خواهند نوشت. اگر آخرین صفحهای که یکی از میمونها تایپ کرده بررسی کنیم و دریابیم که در ناشیگری کورکورانهاش اتفاقن غزلی از شکسپیر را نوشته، حق داریم که آن را تصادفی چشمگیر بدانیم.
![]()
دریا ، - صبور و سنگین-
می خواند و می نوشت :
« ... من خواب نیستم !
خاموش اگر نشستم،
مرداب نیستم !
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم ؛
روشن شود که آتشم و آب نیستم ! »
فریدون مشیری

پ ن : اگر بگویی نگو ، نمیگویم . اما نگو نفهم که میفهمم !!!
![]()
پسورد
برای چک کردن ایمیلهایم
شماره تلفن تو را تایپ میکنم
هر رووووووووز!
من پسوردهایم را عوض نکردهام
هنوز!
شماره تلفن تو
بی آن که جایی
صدا کند
زنگ بزند
با من حرف میزند
بی کد اما مرموز !!!
***
پ.ن: همه ی سهم من از گذشته ، همین یک پسورد ، همین چند شماره
پ.ن: مشترک مورد نظر دیگر در دسترس نمیباشد
پ.ن:l l l l l l l ، الللللللللللللللو (No unread mail)
![]()
تمنای بهارانه !
بهارا!
دیده پُر ناز کرده ای و
دامن پُر راز
و از آنسوی اوهام ِ سرد زمستان آمدی
آهسته و طنّاز!
آمدی٬ سفیر باغهای بهشت٬
تا راز سبز سلامت را
در گوش دشتهای کم فروغ دیارم
آهسته نجوا کنی!
بهارا!
نگاه کن!
مردمان دیارم٬
امید ِ سخاوت از نگاهت دارند!
نه برای بوته و سبزه و سُنبل٬
ــ که خود٬ سینه هاشان
صد باغ ِ شکوفه
عطوفت و مهر دارد! ــ
برای مُشتی آزادی٬
ذرّه ای تنعّم٬
بغلی عشق٬
اندکی شادی...
بهارا!
برای مردان ِ در بند ِ دیارم آیا
ارمغانی از آزادی٬
آورده ای؟!
برای زنان ِ صبور سرزمینم٬
که محبوس ِ نجابتند آیا
جُرعه ای رهایی داری؟!
برای دیدهء حسرت ِ کودکانم چه؟!
اندکی فراوانی داری؟!
بهارا!
خانه تکانده ایم اما خدای را!
مهربانی ٬ تمام کن بر ما
و ببار از آرامش
بر کدورت شیشه هامان!
لب فرو بسته ایم به زحمت امّا٬
ببار بر ما
حرفی از جنس ناگفته ها!
تا مگر بهانه شوی٬
تا مگر ترانه شویم٬
تا مگر بیا ساییم٬
دمی از سکوت و محنت ِ بی پایان....
![]()
فصل من
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام بهار
عطر سنگین اقاقی های سپید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام تابستان
عطش عرق کرده ی درختان گیلاس
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام پاییز
شکوه شاخه های زرد بید
فصلی را با نام تو آغاز می کنم
با نام زمستان
برفی ترین خواستگاه آرزوهای سرما خورده
فصلی را با نام" تو" آغاز می کنم
که فصل فصل زندگی منی
بهار مبــــــــــــــــــــــارک
![]()
به مقصد نرسد !
چشم پوشیدم از چشمهایت
چشم پوشیدم از رویایت
تنها همان خاطرات برایم کافیست
در سکوت، در بیکسی
فرستادم لبهایم را
نبوس، بپذیر،همین کافیست
![]()
در کدام لحظه؟
با چه می توان
عشق را به بند جاودان کشید ؟
با کدام بوسه ؟
با کدام لب ؟
در کدام لحظه ؟
در کدام شب ؟
مثل من که نیست می شوم ...
مثل لحظه ها...
مثل روز ها...
مثل فصل ها ...
مثل آشیانه ها...
مثل برف روی بام خانه ها ...
او هم عاقبت
مثل عکس کهنه یی
تار تار می شود....
با چه می توان
عشق را به بند جاودان کشید ؟
![]()
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد !!!
زنده یاد نجمه زارع
دل نوشت 1 : یه ریز داره بارون میاد و برای من این موقع ها هیچ چیز حالت عادی نداره
دل نوشت 2 : گفته بودم که خلاص خلاصم ازت ، تصحیح شود ، اما نه وقتایی که بارون بیاد
![]()
خلاص
خلاص ِخلاصم ازت !
حالا دیگر مطمئنم ،
ببینمت یا بشنومت ،
فرقی برایم نمی کند .
تنها تردیدم همین تاکید بر گفتن خلاص دوم بود
که حالا به یقین می گویم :
باشی یا نباشی ،
دنیایم ذره ای هم تکان نمی خورد
چون
خلاص ِخلاصم ازت !


![]()
تنهایی
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گـریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بــهار بود و تـــو بودی و عــشق بود و امــید
بـهار رفت و تــو رفتی و هر چه بود گذشت
یه روز بهم گفت:
«میخوام باهات دوست باشم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه بهم گفت:
«میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه گفت:
«میخوام برم یه جای دور، جایی که هیچ مزاحمی نباشه.
بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا.
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم:
«آره میدونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت:
«من اینجا یه دوست پیدا کردم.
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:
«آره میدونم. فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:
«آره میدونم. فکر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و
چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنـــــــــــهام ...
![]()
شاید
شــاید نه اراده ایی وجود دارد نه مقصودی،و ایـنها فـقط تصـــورات مــاست.
دستــــهای آهنین جــبر و ضرورت که تاس بخت را به چرخش در می آورند
و بـــــــازی خــــود را بـــرای مــــــدت بی پـــایـــانی ادامه مـــی دهنــــد:
پس لابد چرخشهایی هم هست که با هدفـــمندی و عــقلانیت مـــو نمی زنند
شـــاید کارکــرد های اراده و مقصود ما چیزی جز همین چرخشها نـــباشــد،
و ما آنچنان محـــدود و مغــروریم که محدودیتهای مفرط خود را نمی بینیم:
یعنی نمی فهمیم که ما خود با دستهای آهنین تاسها را به چرخش در میاوریم،
و در ارادی ترین اعــمال خود فقط در بازی جـــبر و ضرورت شرکت داریم.
شـــــــــاید !!!!!!!
